Be the voice of Saeed Malekpour! Do not let his voice  be silenced!

صدای سعید ملکپور باش ! نگذار صدایش خاموش شود


سعید ملک پور را به جرم “مضلات”، دستگیر کرده‌اند. سعید را در مهرماه سال ۸۷ هنگامی که از کانادا آمده بود که خویشانش را ملاقات کند دستگیر کردند. گفتند جرمش اینترنتی است!گفتند نام پرونده‌اش مضلین است! سعید را در انفرادی نگاه داشته اند ، اجازه نداده اند همسر و خانواده‌اش راه ملاقات کند.برای سعید هم حکم اعدام صادر کرده اند و پرونده او را اینک به دیوان عالی‌ فرستاده اند. وکیل سعید را مرتب سر میدواند و او نمیداند که پرونده موکلش در کدام مرحله و در دست کیست.

نامی‌ که برای پرونده سعید ملک پور انتخاب کرده اند مضلین است! سعید که اقامت كانادا را دارد مثل من و شما و صدها میلیون انسان دیگر عصر اینترنت، سایتی داشته است و این را بهانه کرده اند. گرداب، سایت سپاه پاسداران می‌‌نویسد که محتویات سایت سعید مستهجن بوده است! می‌‌نویسد که بر علیه اخلاق اسلامی و امنیت رژیم بوده است. این محتوای سایت سعید نیست که اینان را به هراس انداخته است، این “حق” انکار ناپذیر آزادی غیر قابل کنترل بیان و اندیشه در عصر ارتباطات است که لرزه به اندامشان انداخته است.

ببینید این‌ها کارشان به کجا رسیده است! این قاتلان در هراس از انقلاب و سرنگونی‌شان به دست مردم ایران که از بی‌ حقوقی به جان آمده اند، نشسته اند و برای دستگیری، زندان و شکنجه آنان که در آنسوی دنیا از ابتدایی‌‌ترین حقوق خود استفاده میکنند حساب و کتاب و پرونده باز کرده اند.

از میان هزاران زندانی دربند رژیم اعدام و زندان و شکنجه اسلامی تعداد معدودی را میشناسیم. بیشتر اینان به دلایل گوناگون گمنام دستگیر میشوند، پشت درهای بسته شکنجه و خرد میشوند، بدون وکیل، بدون امکان دفاع محکوم میشوند و بسیاری هم گمنام بدار آویخته میشوند. آیا کسی‌ میداند آن پانصد نفری که در قصابخانه اسلامی وکیل آباد بدار آویخته شدند چه کسانی‌ بودند؟آیا کسی‌ میداند که جرمشان چه بود؟ آیا کسی‌ میداند که در زندان بر آنها چه رفت؟ آیا کسی‌ میداند که همسران، فرزندان، پدران و مادران این قربانیان باند چاقوکشان اسلامی چه حال و روزی دارند؟ آیا کسی‌ به نزدیکان این قربانیان گمنام تسلیت گفته است؟ آیا کسی‌ میداند که بستگان این قربانیان گمنام حتی برای دریافت جنازه عزیزانشان میبایستی بهای طناب دار را می‌پرداختند و بسیاری از آنها از سر تنگدستی امکان دریافت جنازه جگر گوشه‌هایشان را نداشتند و نتوانستند شاخه گلی‌ بر مزار عزیزانشان بگذارند؟ این درست که جمهوری اسلامی کیان ضدّ انسانی‌ خودش را بر دروغ و فریب و وقاحت پایه ریخته است، اما همین چاقوکشان و قاتلان همیشه با صداقتی خدشه ناپذیر اذعان کرده اند که بقای سلطه‌شان به خون و چوبه دار و سنگسار و شکنجه وابسته است. در دوره‌ای بدون ارائه بهانه، صد صد انسانها را به مسلخ می‌بردند، امروز که بیش از همیشه، از وحشت طوفانی که در راه است به خون و چوبه دار نیاز دارند و نمیتوانند دهه شصت را تکرار کنند، بهانه و جرم و عنوان میتراشند. اینان تصور میکنند، اتهاماتی مثل نگهداری و پخش مواد مخدر، اقدام بر علیه امنیت نظام و اینگونه اتهامات کسی‌ را فریب میدهد!

همسر سعید در در گفتگو با روز آان لاین در هفته گذشته گفته بود: “سعید روز یکشنبه به من زنگ زد؛ می گفت حالش خوب است اما نبود. صدایش خیلی استرس داشت و با التماس می پرسید که هیچ کاری از دستتان بر نمی آید مرا از انفرادی به عمومی ببرند؟ بعد می گفت شنیده از سازمان ملل قرار است به ایران بروند و می پرسید که آیا با او نیز دیدار خواهند کرد یا نه”.

نامه زير بخشهايى از نامه سعيد است كه از زندان فرستاده است, حتى تصور بودن در شرايطى كه سعيد در آن قرار دارد غير قابل تحمل است. همسر سعید می‌گوید در آخرین مکالمه تلفنی صدای سعید میلرزید. نگران بود. همسر سعید می‌گوید سکوت نباید کرد. سعید جرمی‌ مرتکب نشده است، سعید باید آزاد گردد.

صداى سعيد را ميخواهند با زندان و شكنجه و اعدام خاموش كنند. نگذاريد صدايش را خاموش كنند. داستان او را به گوش مردم آزاده جهان، به گوش دولت و مقامات کانادا برسانيد.

بخشهايى از نامه سعید ملک پور از بند ٣٥٠ اوين

” اینجانب سعید ملک‌پور در تاریخ ۸۷/۷/۱۳ توسط مامورین لباس شخصی سپاه، بدون حکم بازداشت و یا نشان دادن کارت شناسایی در اطراف میدان ونک دستگیر شدم. دستگیری به صورت آدم‌ ربایی بدون نشان دادن حکم بازداشت و کارت شناسایی صورت گرفت. . . . به مدت ۳۲۰ روز تا تاریخ ۸۸/۵/۲۸ در سلول انفرادی بدون دسترسی به کتاب و روزنامه و هر گونه ارتباط با خارج از سلول به سر بردم. در سلول تنها یک مهر و یک جلد قرآن، یک بطری آب و ۳ عدد پتو به من داده شد. پس از آن به مدت ۱۲۴ روز تا تاریخ ۸۸/۹/۳۰ در بند عمومی دو – الف زندان اوین به سر بردم. در دوران انفرادی و عمومی هیچ‌گاه ملاقات هفتگی نداشتم و در طول ۴۴۴ روز بازداشت در بازداشتگاه دو – الف در تمامی ملاقات‌هایی که حداکثر به اندازه انگشت‌های یک دست بود، صحبت‌ها توسط یک مامور سپاه شنود می‌شد و ملاقات‌ها با حضور مامور همراه بود. تلفن هفتگی نیز در دوران انفرادی به من داده نشد و تمامی تلفن‌ها توسط کارکنان یا بازجوها شنود مستقیم می‌شد و هر گاه راجع به مسائل پرونده با خانواده‌ام صحبتی می‌کردم تلفن را قطع می‌کردند. در طول ۴۴۴ روز بازداشت در بازداشتگاه دو – الف بنا به دلایلی که ذیل عنوان می‌کنم هیچگاه امنیت جانی نداشتم و دائما احساس خطر جانی کرده و مورد تهدید بودم. در تاریخ ۸۸/۹/۳۰ بر دیگر به سلول انفرادی این بار به بازداشتگاه ۲۴۰ اوین منتقل شدم و تا تاریخ ۸۸/۱۱/۱۹ یعنی ۴۸ روز دیگر در انفرادی بدون حق تماس و به تنهایی به سر بردم. از آن تاریخ تا کنون در بند عمومی زندان اوین، ابتدا در بند قرنطینه اندرزگاه ۷ و سپس در اندرزگاه ۳۵۰ به سر برده‌ام. تا کنون بیش از ۱۲ماه از ۱۷ ماه دوران بازداشت موقت من در سلول‌های انفرادی سپری شده و تا کنون هیچگاه اجازه ملاقات با وکیل به من داده نشده است. . . . . .

بخش زیادی از اقاریر من، در اثر فشار، شکنجه روحی، روانی و جسمی ، تهدید خود و خانواده ام و وعده آزادی سریع در صورت اقرار به مطالب خلاف واقع، مطابق خواسته و دیکته بازجوها انجام گرفته است. . . . . . اکثر اوقات شکنجه‌ها به صورت گروهی انجام می‌گرفت و در حالی که چشم بند و دست بند داشتم چند نفر با کابل، چماق، مشت و لگد و گاهی شلاق ضرباتی به سر و گردن و سایر اعضای بدنم می‌زدند. این کارها به منظور وادار ساختن من به نوشتن آن‌چه توسط بازجویان دیکته می‌شد و اجبار به بازی کردن نقش در مقابل دوربین طبق سناریو دلخواه و نوشته شده توسط آنان می‌بود. گاهی شکنجه‌ها توام با شوک الکتریکی بود که بسیار دردناک بوده و تا چند لحظه پس از آن امکان حرکت نداشتم. یک بار در اواخر مهرماه ۱۳۸۷ هم مرا در حالی که چشم بند به چشم داشتم برهنه کرده و تهدید به استعمال بطری آب کردند. در همان روزها و در یکی از بازجویی‌ها شدت ضربات مشت و لگد و کابل که به سر و صورتم زده می‌شد به قدری زیاد بود که تمامی صورتم ورم کرده و چندین بار زیر کتک بی‌هوش شدم که هر بار با پاشیدن آب به صورتم مرا به هوش می‌آوردند. آن شب مرا به سلولم برگرداندند. اواخر شب در زمان خاموشی احساس کردم که گوش من دچار خونریزی شده است. در سلول را کوبیدم کسی به سراغم نیامد. فردای آن روز مرا در حالیکه نیمه چپ بدنم بی‌حس بود و قادر به حرکت نبودم به درمانگاه اوین منتقل کردند. در درمانگاه اوین، دکتر پس از دیدن وضعیت من بر ضرورت انتقال من به بیمارستان تاکید کرد ولی مرا به سلولم برگرداندند و تا ساعت ۹ شب به حال خود رها شدم. ساعت ۹ شب به همراه ۳ نگهبان با دستبند و چشم بند به بیمارستان بقیه الله انتقال یافتم. در راه آن ۳ نفر به من گفتند که حق ندارم در بیمارستان نام خود را به زبان بیاورم و دستور دادند که خود را محمد سعیدی معرفی کنم و تهدید کردند در صورت سرپیچی از دستور به بازداشتگاه برگردانده شده و شکنجه سختی انتظارم را می‌کشد. . .

. .. به مدت ۲۰ روز نیمه چپ بدنم بی‌حس بود و کنترل کمی روی ماهیچه‌های دست و پای چپم داشتم. بنابراین به سختی راه می‌رفتم. علاوه بر این شکنجه‌ها یک بار هم در تاریخ ۵ بهمن ۱۳۸۷ در دفتر فنی پس از ضرب و شتم جدید یکی از بازجوها با انبردست تهدید به کشیدن دندانم کرد که منجر به شکستن یکی از دندان‌هایم و در رفتن فکم در اثر لگد به صورتم شد. البته شکنجه‌های جسمی و بدنی، در مقابل شکنجه‌های روحی و روانی ناچیز بود. زندان‌های طویل المدت انفرادی (بیش از یک سال) بدون حق تماس تلفنی و امکان ملاقات عزیزانم، تهدیدات مکرر به دستگیری و شکنجه همسر و خانواده‌ام در صورت عدم همکاری، تهدید به قتل و دادن اخبار دروغ از جمله دستگیر کردن همسرم و این قبیل تهدیدها باعث آشفتگی روحی و بحرانی شدن سلامت روان من شده بود. در انفرادی به هیچ کتاب یا رسانه‌ای دسترسی نداشتم و برای روزها با هیچ کس هم صحبت نبودم. سخت گیری‌ها و فشارهای روحی و روانی به من و خانواده‌ام تا حدی پیش رفت که پس از رحلت پدرم در تاریخ ۲۶ اسفند ۱۳۸۷ و با وجود مطلع شدن مسئولین بازداشتگاه و دادسرای جرایم رایانه‌ای از فوت ایشان، مرا که هیچ تماس تلفنی با خانواده‌ام نداشتم، از این واقعه بی‌خبر نگه داشتند تا این که تقریبا ۴۰ روز پس از فوت پدرم، وقتی پس از چند ماه اجازه یک تماس ۵ دقیقه‌ای تلفنی با حضور و شنود مستقیم بازجوها به من داده شد، از فوت پدرم مطلع شدم. وقتی یکی از بازجوها به نام مسعود گریه و زاری مرا شاهد شد وقیحانه قهقهه سر داده و شروع به تمسخر من کرد و با وجود خواهش فراوان من اجازه شرکت در مراسم چهلم پدرم نیز به من داده نشد. . . . . . .

برخی از مواردی که مرا مجبور به بیان آن در مقابل دوربین کرده بودند، مضحک و به دور از واقعیت بود که از نظر فنی اصلا امکان‌پذیر نمی‌باشد. برای مثال از من خواستند که در مقابل دوربین از خریداری یک نرم‌افزار از انگلستان و قرار دادن آن روی وب‌سایت خودم صحبت کنم. باید اضافه می‌کردم، در صورت بازدید اشخاص از این سایت، این نرم افزار بدون آگاهی وی، بر روی کامپیوتر او نصب شده و پس از آن کنترل وب کم کامپیوترش، حتی زمانی که کامپیوتر خاموش است به دست من می افتد! و به این ترتیب من از طریق اینترنت از اتاق خواب افراد فیلم تهیه می‌کردم! با این که من به بازجوها گفته بودم، چنین مسئله‌ای از نظر فنی امکان‌پذیر نیست، آنها پاسخ دادند کاری به این کارها نداشته باش!

. . . هم اکنون ، یعنی در تاریخ ۸۸/۲۲/۱۲ بعد از گذشت بیش از ۱۷ ماه دوران بازداشت موقت کماکان بلاتکلیف بوده و تا کنون ملاقاتی با وکیل قانونی خود نداشته‌ام و اجازه ملاقات با ایشان به من داده نشده است. با توجه به نوع پرونده و حجم پرونده و نوع اتهامات وارده جهت نوشتن لایحه دفاعیه نیاز به استخدام کارشناس رایانه مورد وثوق قوه قضاییه و همچنین دسترسی کافی به کارشناس و وکیل قانونی خود در محیطی مجهز به امکانات فنی مناسب، مانند دسترسی به اینترنت دارم. لذا تقاضامندم یا با تبدیل قرار من به کفالت یا وثیقه موافقت گردد و یا این امکانات در زندان برایم فراهم گردد. سعید ملک پور ۲۲ اسفند ”
منبع نامه: RAHANA

صدای سعید ملک پور باش!

نگذار صدايش را خاموش كنند!

٢٦ ژانويه ٢٠١١ برابر با ٦ بهمن ١٣٨٩

نامه اعتراضى:

من دستگيرى سعید ملک پور را محكوم ميكنم. جمهورى اسلامى بايد جهت لغو حكم اعدام سعید ملک پور و آزادى فورى او از زندان تحت فشار گذاشته شود.

من صداى سعید ملک پور هستم.

نام . . . . . . . . . . . . . . .

شهر و كشور محل اقامت . . . . . . . . . .

لطفا نامه اعتراضى خود را به آدرس هاى زير ارسال نماييد.

Mr. Lawrence Cannon

Minister of Foreign Affairs Lawrence Cannon of Canada

Cannon.L@parl.gc.ca

Navanethem Pillay

High Commissioner for Human Rights

E-mail: npillay@ohchr.org

Fax: +41-22-917-9008 (Geneva) +1-212-963-4097 (NY)

Copy to: urgent-action@ohchr.org

catherine.ashton@ec.europa.eu

eastgulf@amnesty.org

info@leader.ir

شما همچنين ميتوانيد نامه اعتراضى خود را به سفارت رژيم اسلامى در كشور محل اقامتتان ارسال نماييد.

لطفا رونوشت نامه اعتراضى خود را براى آرشيو ما به آدرس زير ارسال داريد:

freepoliticalprisoners@gmail.com

————————————————————————————–

“من صداى او هستم” کارزاری هشت ماهه ميباشد كه توسط كميته مبارزه براى آزادى زندانيان سياسى در ايران، فراخوان داده شده است. هدف اين كارزار جلب حمايت جهانى از زندانيان سياسى در ايران و خانواده هايشان و نیز تحت فشار گذاشتن جمهوری اسلامی براى آزادى تمامى زندانيان سياسى از زندان است. اين كارزار تا ٢٠ ژوئن ٢٠١١، روز جهانى در حمايت از زندانيان سياسى در ايران، ادامه پيدا خواهد كرد. در طول اين هشت ماه هر هفته وضعيت يك زندانى سياسى در سطح وسيعى به زبان فارسى و انگليسى مطرح شده و از مردم در نقاط مختلف جهان خواسته ميشود كه با ارسال نامه اعتراضى از اين زندانى سياسى حمايت كرده و صداى يك زندانى سياسى باشند.

حمايت كنندگان از كارزار “من صداى او هستم”:

براى ايران آزاد(ميشن فرى ايران) , پيترتاچل- فعال حقوق بشر

انجمن صدا

راديو جنبش جوانان

كانون خاوران

راديو همبستگى گوتنبرگ در سوئد

راديو مالمو در سوئد

————————————————————————————–

براى اطلاعات بيشتر در رابطه با كارزار “من صداى او هستم” لطفا به وبلاگ و سايت اينترنتى زير مراجعه نماييد:

http://www.iamhervoice.wordpress.com

http://cfppi.blogspot.com

http://www.iranpoliticalprisoners.com

Be the voice of Saeed Malekpour!

Saeed Malekpour, 36, resident of Canada, a freelance web developer and programmer was arrested on 4 October 2008 at Vanak Square in the city of Tehran while visiting his terminally ill father in Iran.

Saeed was charged with “Taking action against national security by designing and moderating adult content websites;” “Agitation against the regime;” “Contact with foreign entities;” “Insulting the sanctity of Islam;” and “Insulting the Supreme Leader and President.” Saeed denied all the charges but yet he was found guilty of being “corrupt on earth,” which according to Islamic law it is punishable by death sentence. Saeed was sentence to death in December 2010.

Saeed was brutally tortured and beaten during his imprisonment. Saeed’s wife Fatemeh ‘Zohre’ Eftekhari has pleaded to human rights organisations and Canadian government to save Saeed.

Following is some parts of a letter written by Saeed from prison on 13 March 2010 describing his arrest and his condition in prison.

Saeed’s letter from prison

“My name is Saeed Malekpour. I was arrested on October 4th, 2008, near Vanak Square (in northern Tehran) by plainclothes agents who did not present an arrest warrant or identification. The arrest resembled abduction… I spent 320 days (from October 4, 2008 to August 16, 2009) in solitary confinement without access to books, newspapers, or any contact with the outside world. In the cell was only a copy of the Qur’an, a water bottle, three blankets, and a “mohr” [Shiites perform their daily prayers on a piece of clay called “mohr” in Iran]. Until December 21, 2009, I spent 124 days in the general ward of 2-A. I was never granted weekly visits with my family during my detention. During the 444 days of my detention in ward 2-A, I was allowed a few restricted visits with my family, while a Revolutionary Guards officer listened in. The agents were always present during the visits. I was never granted the right to make weekly calls. Prison staff and interrogators listened in on any call I was able to make. Anytime I discussed the content of my case with my family, the calls were disconnected. During the 444 days I spent in ward 2-A, my life was under constant threat, and I never felt safe.

On December 21, 2009, I was transferred once again to solitary confinement, this time in ward 240 of Evin prison. I spent another 48 days (until February 8, 2010) in solitude and without the right to access the outside world. Since February 8th, I have been detained in the general wards of Evin, first in ward 7 and then ward 350. So far, 12 months of the total 17 months of my detention have been spent in solitary confinement, and not once was I allowed to visit my lawyer. During this time, and particularly in the first months, I was subject to various forms of physical and psychological torture by the “Revolutionary Guards Cyber Counterattack” team. Some of the torture procedures were performed in the presence of Mr. Moussavi, the magistrate of the case.

A large portion of my confession was extracted under pressure, physical and psychological torture, threats to myself and my family, and false promises of immediate release upon giving a false confession to whatever the interrogators dictated….

Most of the time, the tortures were performed by a group. While I remained blindfolded and handcuffed, several individuals armed with cables, batons, and their fists struck and punched me. At times, they would flog my head and neck. Such mistreatment was aimed at forcing me to write what the interrogators were dictating, and to compel me to play a role in front of the camera based on their scenarios. Sometimes, they used extremely painful electrical shock that would paralyze me temporarily. Once in October 2008, the interrogators stripped me while I was blindfolded and threatened to rape me with a bottle of water.

One of those very days, as a result of being kicked, punched, and lashed with cables on my head and face, my face became very swollen. I lost consciousness several times, but each time they would wake me up by splashing water on my face [and continued with the torture]. That night, they returned me to my cell. At the end of the night, I realized my ear was bleeding. I banged on the door of my cell, but nobody came. The next day, while half of my body was paralyzed, and I was unable to move, they took me to Evin prison’s clinic. The doctor, after seeing my condition, emphasized that I should be transferred to a hospital. However, I was returned to my cell instead, and I was left to my own devices until 9:00pm. Three guards eventually transferred me to Baghiatollah hospital. On our way to the hospital, the guards told me I was not allowed to give my real name, and ordered me to use the alias Mohammad Saeedi. They threatened me with severe torture if I did not follow their orders.

Before I was able to be examined by the doctor, one of the guards met with the doctor on duty in the emergency room, and then I entered a few minutes later. The doctor – without performing any examinations, radiography, or tests – simply stated that my problem was stress-related. He wrote his diagnosis on the medical report and prescribed a few pills. When I asked him to at least wash my ear the doctor said it was not necessary. I was returned to the detention center with the clotted blood remaining in my ear. For 20 days, the left side of my body was numb, and I had little control over my left arm and leg muscles. I also had difficulty walking.

On January 24, 2009, after being subject to severe beatings, one of the interrogators threatened to pull out my tooth with a pair of tongs. One of my teeth broke and my jaw was displaced after I was kicked in the face by him. However, the physical tortures were nothing compared to the psychological torments. I endured long solitary confinement time (totalling to more than one year) without phone calls or the possibility of visiting my loved ones, constant threats to arrest and torture my wife and family if I did not cooperate, threats to kill me. They also provided me with false news of arresting my wife. My mental health was severely threatened. I had no access to any books or journals in the solitary cells, and at times, I would not speak to anybody for days.

Restrictions and psychological pressures on me and my family grew so much that after my father’s passing on March 16, 2009, and despite the fact that the officials were aware of his death, kept the news from me for approximately 40 days. When I had a five minute (supervised) phone call with home, I learned of my father’s death. Masoud, one of the interrogators, burst into laughter and mocked me once he saw me crying about the news of my father’s death. Despite my pleas, they did not allow me to attend my father’s memorial service….

Some of the confessions they forced me to make were so ridiculous and far-fetched that they are not even possible. For example, they asked me to falsely confess to purchasing software from the UK and then posting on my website for sale. I was forced to add that when somebody visited my website, the software would be – without the visitor’s knowledge – installed on their computer and would take control of their web cam, even when their web cam was turned off. Although I told them that what they were suggesting was impossible from a technological point of view, they responded that I should not concern myself with such things.

I was promised – in the presence of the magistrate assigned to my case – that if I participate in their false televised confession, they would release me conditionally or on bail until the court date. They also promised that I will enjoy the maximum leniency in the prosecution case. I was promised I would receive a maximum of two years in prison. These promises were repeated many times, however, after the end of the filming sessions, they did not honor any of their promises. Based on the above information, I have been subject to various forms of psychological and physical torture in violation of sections 1-9, 14-17 and article 1 of the “Ban of Torture Act.” [The act] was passed by parliament in 2004. According to article 4 of the act, the confessions I made are not admissible in court, and I made the majority of the confessions to alleviate the pressure on my family and friends.

After 17 months of “temporary” detention, I am still in a state of limbo. I have never been allowed to meet with my lawyer. Given the size of the case file, and the nature of the accusations against me, I need a computer expert trusted by the judiciary with access to my lawyer. I also need a place equipped with technical facilities (such as internet) to prepare my defense. Therefore, I would like to ask that my request regarding release on bail or bond be granted, and that I will be provided with the above-mentioned facilities.

Saeed Malekpour ,March 13, 2010 “

Letter translated by:Perisan2English

We have dedicated this week of our campaign to Saeed Malekpour, so join us and be the voice of Saeed! Let his voice be heard all around the world!

Take an action, be the voice of Saeed, by sending a protest letter to the address below:

I express my strongest protest against the imprisonment and the death sentence of Saeed Malekpour. The Islamic regime must be put under pressure to overturn Saeed’s execution sentence and to free him immediately.

I am the voice of Saeed Malekpour!

Name. . . . . . . .

City/country . . . . . . . . . . . . . .

Please send or email your letter to:

Mr. Lawrence Cannon

Minister of Foreign Affairs Lawrence Cannon of Canada

Cannon.L@parl.gc.ca

Navanethem Pillay

High Commissioner for Human Rights

E-mail: npillay@ohchr.org

Fax: +41-22-917-9008 (Geneva) +1-212-963-4097 (NY)

Copy to: urgent-action@ohchr.org

catherine.ashton@ec.europa.eu

eastgulf@amnesty.org

info@leader.ir

You can also send your protest letters to the Iranian Embassy in your country.

Please send a copy for our record to: freepoliticalprisoners@gmail.com

———————————————————————————————————————————-

“I am her voice, I am his voice” is an eight-month-long campaign which has been organised by The Campaign to Free Political Prisoners in Iran (CFPPI) to draw international attention to the situation of political prisoners in Iran. During this period, every week, the situation of a political prisoner will be publicised and we will ask people around the world to take an action in support of them and to be her voice/his voice. This campaign will continue until June 20, 2011 when is the International Day in Support of Political Prisoners in Iran.

This eight-month-long campaign is endorsed by:

Mission Free Iran, Peter Tatchell, human rights campaigner, The Call ( Anjoman-e Seda), Youth Revolution Radio, Organisation for the Defence of Political Prisoners in Iran (Kanoon-e Khavaran), Hambastegi Radio- Gothenburg- Sweden, Malmö Radio- Sweden

For more information visit: http://www.iamhervoice.wordpress.com

————————————————————————————————

Campaign to Free Political Prisoners in Iran (CFPPI)

27/01/2011

Advertisements

About من صدای او هستم! صدای یک زندانی سیاسی در ایران باش

I like to live in a much more humane world than I am living now.
This entry was posted in Uncategorized. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s